یکشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۱۷ | 20:29 | مسعود قانعی مقدم -
چه دلی؟ ای دل آشفته که دلدار نداری!
گر تو بیمار غمی،از چه پرستار نداری؟
شب مهتاب همان به که از این درد بمیری
تو که با ماهرخی وعده ی دیدار نداری
راز اندوه مرا از من آزرده چه پرسی
خود نبینی؟تو مگر دیده ی بیدار نداری؟
گفته بودند:به گلشن گل بی خار نیابی-
در شگفتم،گل من!کز چه سبب خار نداری
ای سرانگشت من!این زلف سیه را ز چه پیچی؟
که در این حلقه ی زنجیر گرفتار نداری
دل بیمار ز کف رفت و جز این نیست سزایت
که طبیبی پی بهبودی بیمار نداری
گر چه (سیمین)،به غزل ها سخن از یار سرودی
به خدا یار نداری!به خدا یار نداری!....
با سلام. تمام مطالبي كه بعد از ماه بهمن سال 1392 در وبلاگ گذاشته بودم پاك شدند.